تبليغاتX
رود راوی

 ســلــام 

دو تا از دوستان نظر گذاشته بودن که چرا وبلاگ  رو دیر به دیر به روز می کنم  و گلایه کرده بودن که چرا فعالیتم کم شده ...

در مورد به روز کردن ِ وبلاگ حق با دوستان ِ ..ولی در مورد فعالیت  باید بگم که توی این دوره که وبلاگ رو نامرتب و دیر به دیر به روز کردم ( بعد از برگشت از جشنواره ) نه تنها فعالیتم کم نشده بلکه بیشتر از گذشته هم شده ....فقط نمی دونم چرا دیگه مثل ِ قدیما  میلی برای گذاشتن ِ نوشته هام توی وبلاگ ندارم .... از تاریخ نمایش ِ اخرین داستانم توی وبلاگ تا به امروز 5 داستان کوتاه جدید داشتم 4 مقاله پیرامون داستان نویسی  و مکتب های ادبی   و چند تا شعر ِ سپید .. و  .... این ها رو گفتم که بدونین فعالیتم بیشتر از دوره هایی بوده که وبلاگ رو مرتب کار می کردم ... البته توی این مدت که مطلبی توی وبلاگ پست نمی کردم ، نظر ها و دعوت های دوستان رو بررسی می کردم و می کنم و تا حد امکان  و وجود وقت به وبلاگ دوستان سر زده و می زنم ...

مدتی هم هست که بیشتر وقت اینترنتی ام رو پای کتابناک می گذارم ( بزرگترین سایت دانلود و دریافت کتاب pdf) و از دوستان ادبی هم دعوت می کنم که حتما به کتابناک سر بزنند ..مطمئن هستم که  کتابناک رو می پسندن وعضوی از کتابناک میشن .... WWW.KETABNAK.COM

 از همه ی دوستان هم بابت دعوت ها و  بازدید هاشون از وبلاگم تشکر می کنم ..از دوستانی هم که برای نقد داستانشون  دعوت کرده بودن و من توی جشنواره بودم ..معذرت می خوام و قول میدم که داستان بعدی و جدیدشون رو کامل نقد کنم ....

در مورد مخاطب برزیلی هم برای اونایی که در جریان کار قرار دارند بگم که یک مخاطب آمریکایی هم جدیدا پیدا شده که مرتب به وبلاگم سر می زنه که امیدوارم اون هم وبلاگ رو بپسنده هرچند وقت زیادی صرف زیباتر کردن وب نمی کنم ...

بنا بر درخواست دوستان یکی از داستان های کوتاه نسبتا جدیدم  روبا وجود اینکه کار با وبلاگ  و پست داستان  لذت قدیما رو برام نداره ، توی وبلاگ میذارم

البته قرار بود این داستان رو خیلی زود تر از اینها توی وبلاگ بذارم ( طبق قولی که توی پست مخاطب برزیلی به دوستان داده بودم ).. ولی اومدن دوست عزیزم محمد باقر اصلیان به شهر ارومیه باعث شد تا دست نگه دارم و طبق اخرین  نقد ها و نظر ها که محمد عزیز هم سهم عمده ای توی نقد و نظر این داستان داشت ، بازنویسی کنم  . از محمد عزیز هم تشکر می کنم که هزاران کیلومتر رو بخاطر تازه کردن دیدار روی صندلی های خشک و سرد اتوبوس طی کرد و به من پیوست .  و این داستان کوتاه رو به محمد عزیز تقدیم می کنم ..

برای عزیزانی هم که کنجکاو هستن تا محمد باقر رو بشناسن بگم که متولد 1363 شهرستان شادگانه ( استان خوزستان ) .5 ساله که داستان نویسی رو زیر نظر مصطفی مستور شروع کرده ...

از موفقیت هاش هم بگم که :

1-     جزو 5 نفر  نهایی جشنواره داستان کوتاه اندیمشک ( با داستان   : کژال ) 87

2-     جزو برگزیده های نهایی جشنواره کشوری داستان کوتاه ایلام ( با داستان  :من یکی هستم ) 88

3-      و برنده ی جایزه معتبر ادبی تهران در همین سال یعنی سال 88 ( با داستان من یکی هستم )

 

در اخر از همه دوستان ادبی اینترنتی بخاطر به روز کردن های نامرتب عذر خواهی می کنم  که امیدوارم به بزرگی خودشون منو ببخشند .

منتظر نظرهاتون هستم ....

مجتبی اسماعیل زاده   ۲۹ مهر 1388

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:26 توسط مجتبی اسماعیل زاده |

 

نصفه شب های سرد 

 

صدای جیغی بلند و وحشتناک می اید . بیدار می شوم . زنم ، سر جایش نیست . به سرعت از اتاق خارج می شوم . در دستشویی باز است  و نور حاصل از چراغ روشنش تا نزدیکی های در ِ اتاق ِ خواب کشیده شده است . زنم با ترس و لرز عجیبی از دستشویی خارج شده و به سمتم می اید . دستانم را دور چشمانم می کشم تا واضح تر ببینمش . نفس هایش تند شده و سرش بالا و پایین می شود . یک لحظه تنم می لرزد . انگار می خواهد چیزی به من بگوید . نمی تواند ، با دستش اشاره  ای به دستشویی می کند . منتظر نمی مانم تا حرفی بزند  و به سمت دستشویی می روم . در دستشویی باز است . داخلش می شوم و دنبال چیزی عجیب یا غیر عادی می گردم ، چنین چیزی نمی بینم . بر می گردم کنار زنم ، که حالا روی صندلی میز غذاخوری نشسته است . سرش را روی میز گذاشته  و دستهایش را به موازات سرش ، روی میز قرار داده است . کنارش می نشینم .
می گویم : (( من اینجام ...نترس...چی شده ..؟ بگو ..))
لب هایش تکان می خورند و حرف هایش با لحن عجیبی به گوشم می رسد . نفس هایش تند می شوند . انگار حرف زدن برایش مشکل شده .
می گویم : (( آروم باش ...آروم ..))
یک لیوان آب می اورم و جلوی دستش ، روی میز می گذارم . نصفی از اب لیوان را می خورد  و شروع می کند به حرف زدن . کلماتی که تلفظ می کند ، واضح ترند .
(( توی دستشویی بود ...داشت منو نگاه می کرد .. منو نگاه می کرد ....توی دستشویی بود ، قسم می خورم اونجا بود ..تو ندیدیش ؟؟))
چشم هایش را می بندد . نفس عمیقی می کشد .
می گوید : (( وای ..وای ..وا...))
 و صدایش رفته رفته کمرنگ تر می شود. دستانش را روی صورتش پهن می کند . طوری که چهره اش پشت دستانش گم می شوند .
می پرسم : (( کی توی دستشویی بود ..؟ من که چیزی ندیدم ..چی شده بازم ..؟))
چند لحظه ای ساکت می ماند . دستهایش را از صورتش جدا می کند.
می گوید : (( اون بچه توی دستشویی بود ، نشسته بود یه گوشه و داشت منو نگا می کرد . ))
می پرسم : (( کدوم بچه .....؟ ))
جواب می دهد : (( بچه ی اون دختر ، بچه ای که ..خودم دیدمش ))
دستانم را به نشانه ی اینکه آرام باشد ، تکانی می دهم .
می گویم : (( من که چیزی توی دستشویی ندیدم . ))
دستم را می گیرد . سر پا می ایستد .احتمالا می خواهد که دوباره نگاهی به داخل دستشویی بیندازم .  تا یک قدمی ِ در دستشویی با هم می رویم . نزدیک تر نمی آید  .
می گوید : (( نیست ..؟ ))
وارد دستشویی می شوم و برای بار دوم همه چیز را به دقت نگاه می کنم .
می گویم : (( نه .. ..خیالت راحت باشه ..))
می پرسد : (( پس کو ..؟ کجا رفت ؟ از من چی می خواد ؟ ))
چشم هایش را می بندد . صدای گریه اش همیشه نازک تر از صدای خودش است .
زیر لب می گوید : (( وای ..وا..))
چندین قطره را که در حال سرازیر شدن از بالا و پایین صورتش هستند ، پاک می کنم .
می گویم : (( بهتره بخوابی ..من همینجا هستم ...دیدی که توی دستشویی چیزی نبود . ))
دستم را به سمت اتاق خواب می کشد . کنار تخت که می رسیم ، آرام توی گوشم می گوید : ((می ترسم ))
آخرین قطره روی صورتش را پاک می کنم و می گویم : (( من کنارتم ..))
بی خوابی به سراغم می آید ، تا صبح . توی تخت تکان می خورم . مدام حالت های دراز کشیدنم را عوض می کنم .

این روال زندگی مان شده ، از روزی که ان دختر در دستشویی بیمارستانی که زنم انجا کار می کند ، زایمان کرده است  و فرزند دختری را به دنیا اورده .  زایمان در دستشویی ..؟ قبول دارم که کار عجیبی است . زنم همه ی این اتفاقات را به چشم خودش دیده است . که البته کاش هرگز نمی دید . اصلا کاش همه ی ان روز را توی خانه می ماند  و جایی نمی رفت . دلش برای محیط کارش تنگ شده بود . رفته بود تا همکار هایش را ببیند .
یک ماهی می شد که سر کار نرفته بود و خانه نشین شده بود . تقریبا از روزی که پسرمان هشت ماهه شده بود . شکم زنم بدجوری جلو آمده بود . البته با همه ی این اوضاع  ، این یک ماه آخر را هم به سختی توانستم تا راضی اش کنم که سر کار نرود . عاشق شغلش است .
عصر آن روز وقتی از بیمارستان برگشت ، طور دیگری شده بود . به چشمهایش که خیره می شدی ، هیجانی همراه با کمی دلهره یا ترس را می توانستی ببینی .
می گفت : دختر به همراه مادرش به بیمارستان آمد، ولی مادرش چیزی در مورد باردار بودن دخترش به دکتر و پرستار ها  نگفت . مادرش گفت : چند روزی است  که ، دل درد دارد و استفراغ هم می کند .
 و دختر هم که روی تخت دراز کشیده بود ، با تکان دادن سرش حرف های مادر را تایید می کرد . و بعد از چند دقیقه که دختر به دستشویی می رود . دیگر خبری از دختر نمی شود . جز چندین اه و ناله ی سوزناک که از داخل دستشویی شنیده می شود . تا اینکه بعد ازبیست  دقیقه که همراه با نگرانی پرستاران بیمارستان ، مادر دختر و از همه بیشتر زنم سپری می شود . زنم در دستشویی را باز می کند . در این لحظه که همه کنجکاو به دیدن فضای داخل یا اتفاقات داخل دستشویی بوده اند . به اتفاق هم دختر را کف دستشویی دیده اند که ولو شده  و نوزادی را توی دستانش گرفته است . نکته ی اوج این اتفاق برای زنم همین جاست .
 می گوید : در ان لحظه همه شوکه شدیم . هیچکس انتظار دیدن چنین صحنه ای را نداشت .
و نکته ی دیگری که برای زنم بسیار تکان دهنده است و باعث شده که زنم از ان اتفاق به بعد را همیشه زیر زبانش ، دختر را لعنت و نفرین کند ، این است که ، مادر دختر گریه کرده  و به زنم گفته که دخترش فقط یک دختر است  و هنوز زن نشده  و بعد که دختر را مورد سوال قرار می دهند ، اعتراف می کند که بچه از ناپدری اش بوده است .

این اتفاقات که البته زنم از انها به عنوان کابوس های وحشتناک یاد می کند ، حالا زندگی را برایمان تلخ کرده . بیدار شدن در نصفه شب . بیرون نرفتن من از خانه ، وقتی که او در خانه تنهاست  و چندین و چند عامل دیگر که زندگی را برایمان تلخ و سخت کرده . چندین بار هم با هم به پای صحبت نشسته ایم . نصیحتش کرده ام . گفته ام که حادثه ی مورد پسند و جالبی نبوده ، ولی دلیلی هم ندارد تا این حد تحت تاثیر اتفاقات محیط کارش باشد . ولی فایده ای ندارد .
می گوید  که نگاه معصوم ان حرام زاده ، هر لحظه جلوی چشم هایش است و او را می ترساند . می گوید : بعضی شب ها آن بچه به خوابش می اید ، گریه می کند  و می خواهد که زنم بهش شیر بدهد .
زنم ، از همه این ها می ترسد . این ترس تا حدی است که از ان روز تا به حال وارد اتاق تنها پسرمان نشده است . اتاقی که وقت زیادی را در این چند ماه اخیر  صرف تزیین  , و کامل شدنش ، کرده ایم . پسری که قرار است همین روز ها به دنیا بیاید . مسئله ابستن بودن زنم و خواب هایی که می بیند ، مرا هم تا حدودی نگران کرده است . بیشتر نگرانی ام به این خاطر است مبادا این ترس ها  و دلهره های مادرش ، تاثیری روی فرزندمان داشته باشد . خودش که خیلی می ترسد . از این تاثیر  و تازگی ها حتی از پسرمان
می گوید : (( می ترسم وقتی به دنیا اومد .. مثل بچه ی اون دختر به چشم هام خیره بشه ..می ترسم از اینکه نوزادی بهم خیره بشه... می ترسم . ))
باید فکری بکنم . شماره روانپزشک خوبی را گیر می آورم  و یک وقت  از منشی می گیرم .
 به زنم می گویم : (( بعد از ظهر میریم پیش دکتر ))
در حالی که مقابل تلوزیون دراز کشیده است ، سرش را بالا می گیرد .
 و می گوید : ( چه دکتری ..؟ مگه همین چند روز پیش نرفتیم ..؟ ))
می گویم : (( فوق تخصص زنان و زایمان ..در ضمن کار از محکم کاری که عیب نمی کنه ..می خوام وقت دقیق زایمان رو بهمون بگه ..))
می گوید : (( چه فرقی می کنه ،فردا . پس فردا یا یه هفته دیگه ))
می گویم : (( خیلی فرق می کنه ))
حرفی نمی زند   و دستش را از لای موهایش رد می کند .

....

وارد مجتمع پزشکان که می شویم . زنم چند قدم به عقب بر می گردد .
می پرسد : (( اسم دکتری که گفتی ..چی بود ..؟ ))
جواب می دهم (( شاه حسینی ))
نوشته های تابلوی بزرگی را که بالای در ورودی  قرار دارد ، با صدای بلند می خواند : (( کیان شاه حسینی ، روان پزشک و روانکاو ))
 و نگاه معنا داری به من می کند . پله های ساختمان را همراه با من بالا می اید . وارد مطب که می شویم . منشی مشخصات بیمار را می پرسد .
 می گویم : (( وقت گرفته بودیم ، برای ساعت هفت ))
با خودکار توی دستش ، چیز هایی روی دفتر مقابلش  می نویسد  و می گوید : (( یه چند دقیقه ای بشینین .. می فرستمتون داخل ))
تشکری می کنم و می نشینم . زنم هم کنارم  می نشیند . چند دقیقه ای به سکوت می گذرد که در اتاق دکتر باز می شود . زنی نسبتا چاق و کوتاه قد ، خودش را ازمیان چهارچوب در بیرون می کشد. کف دست راستش را مقابل بینی اش قرار می دهد . نفس عمیقی می کشد . مثل اینکه بخواهد کف دستش را عمیقا بو کند . نگاهی به منشی می کند . با صدای لرزان  و ضعیفی می گوید (( خداحافظ شما  ))
منشی سر پا می ایستد و می گوید : (( خداحافظ ))
زن کیف مشکی اش را از دست چپش به دست راستش انتقال می دهد . کف دست چپش را مقابل بینی اش قرار می دهد . نفس عمیقی می کشد . مثل اینکه سیستم تنفسی این زن با کمک کف دستانش کار می کند . زنم زیر لب چیز هایی می گوید .
پرستار می گوید : (( آقای ...بفرمایید داخل ..))
وارد اتاق دکتر که می شویم ،زنم روی صندلی که به دکتر نزدیک تر است می نشیند .
 دکتر می پرسد : (( مشکلتون چیه ..؟؟ ))
قبل از اینکه زنم بخواهد حرفی بزند ، می گویم می ترسد. شب ها کابوس می بیند . و بعد در حالی که زنم میلی به حرف زدن ندارد. تمام ماجرا را برای دکتر تعریف می کنم . حرف هایم که تمام می شوند ، دکتر شروع به پرسیدن سوال می کند .
 (( به نظر تو بچه ها می تونند بد باشند ..؟ ))
زنم فقط سرش را تکان می دهد .
دکتر ادامه می دهد : (( چطور یه نوزاد می تونه بد باشه ..؟ باید بهم بگی ..))
و زنم سکوتش را با کلمه ی (( نمی دونم )) می شکند .
 دکتر به پرسیدن سوال هایش ادامه می دهد  و کم کم سوال هایش عجیب تر می شود . طوری که آدم شک می کند که این خودش دیوانه باشد . وطولانی ترین پاسخی که زنم می دهد و موجب بیشتر شدن نگرانی من  می شود :
(( همه ی  نوزاد ها ترسناکند ..همه ..حتی همین که توی شکم من است ..))
دکتر روی کاغذی که زیر دستش است  ، چیز هایی می نویسد . کاغذ را پیش دستم می گذارد .
 می گوید : (( دو هفته ی بعد ، همین روز همین ساعت ))
تشکری می کنیم و راهمان را به سمت خانه از سر می گیریم .
وارد خانه که می شویم ، زنم یکراست  سمت اتاق خواب می رود .
می گویم : (( زود نیست برای خوابیدن ..حداقل یه چیزی بخور بعد ...ضعف می کنی ..))
خودش را روی تخت ولو می کند و در جواب می گوید : (( خسته ام...میلی هم به خوردن چیزی ندارم ...)
وارد اتاق کارم می شوم  و ترجمه ی قسمت های اخر از فصل اول کتاب را از سر می گیرم . باید کتاب را تا سر ماه تحویل بدهم . به انتشارات قول داده ام . با هر ورقی که می زنم ، صدای تکان خوردن زنم روی تخت را می شنوم . عادت همیشگی اش است . باید چند باری به چپ و راست بپیچد تا بالاخره خوابش ببرد.

.....
صدای ناله ی سوزناکی می آید . بیدار می شوم  . زنم مثل یک سایه دارد دور تخت می چرخد مثل اینکه من شعاع چرخش او باشم .  دستش را روی شکمش گذاشته و ناله می کند . همه جا تاریک است .تا سر پا می ایستم .  نزدیکم می شود ودستش را دور گردنم می اندازد ، مثل اینکه خودش را آماده ی زمین خوردن کرده باشد . باید موقع زایمانش شده باشد . لباس هایم را می پوشم . می گویم روی تخت بنشیند تا لباس هایش را تنش کنم . روی تخت می نشیند . لباس هایش را پیدا نمی کنم . گیج شده ام . چشم هایم تار می بینند . با دستش اشاره ای به آویز پشت در می کند . سریع مانتویش را تنش می کنم .
وارد بیمارستان که می شویم ، دو تا زن نزدیکمان می شوند . سلام و احوال پرسی گرمی می کنند . باید از همکار های زنم باشند . هرکدام از یک طرف زنم می گیرند . سمت اتاقی می برند . به من می گویند که بیرون اتاق منتظر بمانم . فضای بیمارستان خیلی ساکت و آرام است . این فضا به درد ترجمه کتاب هم می خورد .
صدای ناله و فریاد زنم ، سکوت بیمارستان را می شکند . یکی از ان دو تا زن می آید و در اتاق را می بندد . صدا ضعیف تر می شود . یعنی دارم پدر می شوم ..؟ قطعا همینطور است . احساس عجیبی دارم .
چند دقیقه ای می گذرد . صدای ناله زنم گاهی بلند تر و گاهی ضعیف تر می شود . یکی از ان دو تا زن می آید و در اتاق را باز می کند .  و می گوید : (( می تونین بیاین تو ....))
بلند و می شوم و سمت اتاق می روم ..نزدیک زن که می شوم ، می گوید (( بهتون تبریک میگم ..پدر شدین ..))
 و به اتفاق وارد اتاق می شویم .
کنار مادرش دراز کشیده  و دارد تلاش می کند تا چشم هایش را باز کند . من که اینطور احساس می کنم .
نفس های زنم تند می شود . سقف اتاق را نگاه می کند . بی اختیار می خندم ..

....

حالا پویا یک ماهه است  و تنها مشکلی  که هست ، اینکه زنم راضی نمی شود به او شیر بدهد . از همان روز های اول ، با اینکه دکتر های مختلف بیمارستان ، شیر دامی را در این وضعیت چندان مفید برای نوزاد ندانستند ، باز هم زنم راضی نمی شود. چندباری هم سر این مسئله با هم بحث کرده ایم . تنها جوابی که دارد همین است .: (( نمی تونم بغلش کنم .. می ترسم .. ))
همه ی مسوولیت های نگهداری بچه ، با من است . تنها کاری که زنم می کند این است که گاهی فقط صدایش می کند . می گوید : (( می خوام صدام تو خاطرش بمونه ))
احساس می کنم که باید دوباره او را پیش روانپزشک ببرم ، تا شاید با آن سوال های عجیبش کمی به زنم کمک کند . تازگی ها هم که خیلی عصبی شده است . دیروز که از اتاقم بیرون امدم . کف اتاق پویا پر از تکه های عکس پسر بچه ای بود که به دیوار اتاقش چسبانده بودیم . پسر یک ماهه که نمی تواند عکس روی دیوار را بکند و پاره کند ..؟ باید فکری بکنم .
دلیلش را که می پرسم  ، می گوید : (( تا می خوام برم سمت اتاق ، زل می زنه به چشم هام . ازش می ترسم . از همه بچه ها ))
شیر پویا را که بهش می دهم . صدای چپ و راست شدن  روی تختخوابش را می شنوم . تازگی ها زود می خوابد.

.....

با صدای بلند بسته شدن در از خواب بیدار می شوم . زنم سر جایش نیست . پویا هم که نیست . دلهره عجیبی دارم . باد سردی توی خانه می وزد . حتما رفته است سمت دستشویی . این وقت شب که جای دیگری نمی تواند برود . در دستشویی باز است  و چراغش خاموش . وارد اتاق پویا می شوم . آنجا هم نیست . یعنی کجا می تواند رفته باشد . او که می ترسد پویا را بغلش بگیرد . چطور بچه را با خودش برده است . تمامی نقاط خانه را می گردم . به سمت در خروجی یا همان در کوچه می روم . بدنم می لرزد . چه اتفاقی دارد می افتد ..؟
می ترسم .. در کوچه را باز می کنم و خودم  را از خانه بیرون می کشم . همه جا تاریک است . کسی توی خیابان نیست . حتی از سگ های ولگردی که روبروی خانه مان و در فضای  خالی ان طرف خیابان جمع می شدند ، خبری نیست . باد سردی می وزد . دارم دیوانه می شوم . چند سیلی به خودم می زنم . چشم هایم را باز و بسته می کنم . بیدارم ...بیدار ِ بیدار . داد می زنم : (( آهای ..))
چیز پر رنگی در فضای خالی ان طرف خیابان  دارد تکان می خورد . خوب نمی توانم ببینمش . چشم هایم تار می بینند . چند قدمی جلوتر می روم . مثل اینکه یک زن است . باید زنم باشد . ولی انجا چکار می کند . ..؟دارد تکان می خورد ولی معلوم نیست که نزدیک تر می شود یا دورتر .
به طرفش می روم . او هم سمت من می اید . خودش است . دارد می خندد . فریاد می کشم : (( اینجا چیکار می کنی ..؟ پویا کو ؟ ))
دور دست ها را نشانم می دهد . جایی که جز تاریکی چیزی نیست .  به طرف جایی که با اشاره دستش نشانم داد ، می دوم . همه جا تاریک است و سیاه .
بر می گردم پیش زنم . فریاد می کشم :  (( پسرم کو ..؟ ))
حرفی نمی زند  و به فضای خالی روبروی خانه نگاه می کند . که باد خاک های روی زمین را بلند کرده  و دارد با خودش می برد .
اینها جواب سوال من نیستند . دوباره می پرسم : (( پسرم کجاست ..؟ ))
نگاهش به باد را دقیق تر می کند . این را از درشت شدن لحظه ای چشم هایش می فهمم .
نمی توانم بایستم و سکوتش را تماشا کنم . احساس می کنم کسی مرا از تاریکی روبرو صدا می زند . باید به آنجا بروم .
سعی می کنم اطرافم را به دقت نگاه کنم . نمی توانم . یعنی گرد و خاک معلق در هوا نمی گذارد که چشم هایم را کاملا باز کنم . دستم را دور چشمانم می کشم . احساس می کنم پلک هایم سنگین شده اند . بر می گردم طرف خانه . سعی می کنم زنم را ببینم . نقطه ی سیاهی که بنظر تکان نمی خورد ، باید زنم باشد . یک لحظه صدایی می شونم . صدایی شبیه به صدای گریه ی یک نوزاد . پشت سرم را نگاه می کنم  . تاریکی است و صدای بادی که  دارد  خاک ها را از روی زمین  بلند می کند . باید مسیر صدا را تشخیص بدهم . گوش هایم را تیز می کنم   و منتظر شنیدن همان صدا می شوم. پاهایم سست شده اند . چند قدم جلوتر می روم  و بعد بی اختیار به خانه بر می گردم .
زنم وسط اتاق خواب نشسته ، به تخت تکیه داده   و به دیوار مقابلش خیره شده است .
روی تخت دراز می کشم .بدنم دچار لرزش می شود .  یعنی همه نصفه شب ها هوا اینقدر سرد است .؟
سعی  می کنم بخوابم . یعنی دوست دارم بخوابم و صبح که بیدار شدم . همه چیز مرتب باشد . چشم هایم را که  می بندم . چهره ی معصوم پویا را می بینم که به من خیره شده است . احساس می کنم که می خواهد چیزی به من بگوید ، اما نمی تواند . بی اختیار چشم هایم را باز می کنم . دارم دیوانه می شوم . یعنی کجا می تواند باشد .. ؟
زنم هنوز نگاهش را از روی دیوار مقابلش بر نداشته است . دوباره سعی می کنم بخوابم . چشم هایم را می بندم . نمی توانم . نمی توانم .

....

تنها ، توی این خانه دل آدم می گیرد . بعضی وقت ها بغضم انقدر سنگین می شود که می  خواهم فریاد بکشم . دو هفته ای می شود که تنها هستم . یعنی تنهایی را انتخاب کرده ام .
چه کسی می تواند زندگی با زنی را تحمل کند که عروسک ها را به بهانه ی اینکه به او خیره می شوند ، می سوزاند ..؟ این فقط یکی از کار های دیوانه واری است که بعد از ان نصفه شب وحشتناک انجام داده است . شکاندن ظروف غذا کاری وحشتناک تر از این بود و اوج دیوانگی هایش زمانی بود که اتاق پویا را اتش زد . شعله های اتش تا در اتاق خواب کشیده شده بود .  و همه دیوار های خانه سیاه شدند . این خانه شبیه قبرستانی ساکت و تاریک شده . کمی که فکر کردم ، تنها زندگی کردن را به ان زندگی  نفرین شده ، ترجیح دادم . تنها ، در خانه ای که شبیه قبرستان شده است . با دیوار های سیاهش  و تاریکی خاصی که مرا یاد ان نصفه شب وحشتناک می اندازد . نصفه شبی که زنم پویا را از من گرفت .
حالا دو هفته ای است که در بیمارستان اعصاب و روان بستری اش کرده ام . خیال دارم تا همیشه انجا بماند . البته اگر مسوولین بیمارستان عذرش را نخواهند و قبول کنند که او همچنان در آنجا بماند .
سه روز پیش که تلفنی با پزشک بیمارستان صحبت می کردم . می گفت : با همه ی کسانی که نگاهش می کنند مشکل دارد  و سر و صدا راه می اندازد .
می گفت : هیچ بیماری قبول نمی کند که با او هم اتاقی بشود  و چند روزی است که تنهاست .
پزشکش می گفت : (( چند بار که برای بردن دارو هاش به اتاقش رفتم ، کف اتاق نشسته بود  و ارام ارام گریه می کرد ))
البته به گمان من ، او همه ی این نقش ها را بازی می کند تا اطرافیانش فکر کنند ، پشیمان شده است. اما از نظر من او همچنان دیوانه است . هر چند من هم وضعیت چندان خوبی ندارم  و گاهی  وقت ها از دل تاریکی های این قبرستان ، صدای گریه ی نوزادی را می شنوم  ، که احساس می کنم همین نزدیکی ها است و من باید کمکش کنم . 


 مجتبی اسماعیل زاده
بازنویسی شهریور 1388

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:23 توسط مجتبی اسماعیل زاده |